تبليغاتX
لحظه های بی خاطره

 

کجا برم که عطر تو

نپیچه تو لحظه هام

؟؟؟

...

خودت بگو !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:51  توسط نازنین  | 


وقتی می فهمی بزرگ شدی که واست خواستگار میاد ...

وقتی می فهمی که خیلی خیلی بزرگ شدی که واسه دختر خالهء چند سال کوچیک تر از خودت خواستگار میاد و تو به این فکر می کنی که چقدر بزرگ شده و تو هیچ کدوم اینا رو نفهمیدی چون همیشه دور بودی ...

بعضی وقتا حتی بزرگ شدن خودم هم نفهمیدم٬ فقط اسفند ماه به اسفند ماه یاد آوریم کرد که یه سال دیگه هم رفت ...

...

بعضی وقتا فکر می کنم کاش یه خواهر داشتم ... حتما خیلی چیزا رو می فهمید ... حتما خیلی به هم نزدیک بودیم ... شاید چند سال کوچیک تر بود و شاید هم چند سال بزرگتر ... شایدم برعکس مثه الان که نسبت به هیچکسی احساس نزدیکی نمی کنم به اونم نمی کردم و مثه دو غریبه می شدیم که فقط همخون هستن ...

...

آهنگ دلتنگی هام ..

وقتی دلتنگ می شم و

همراه تنهایی می رم

داغ دلم تازه می شه

زمزمه های خوندنم

وسوسه های موندم

با تو هم اندازه می شه

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:49  توسط نازنین  | 


قمیشی رو خیلی دوست دارم .. می شه گفت قشنگترین و سخترین روزهای زندگیم رو از همون بچگی باهاش گذرونم ... پرنده های قفسیش من رو یاد شمال و اون سفر به یاد موندنیه دوران بچگی می اندازه که اولش غر بود و بعدش دیگه نوار از توی ضبط در آورده نمی شد ... همون سال های ۷۰ یا ۷۱ بود ... بعدش عشق های بچگی ... آهنگ حکایت یه عالمه خاطره ... با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند ... و کم کم جزیی از زندگیم شد ... آهنگ حادثه با صدای بلند ... اون روز رو هیچوقت یادم نمی ره ... آهنگ وقتشه دوباره بارون بزنه یه شروع تازه بود ... آهنگ عسل بانو ... آهنگ دریای مغرب ... اشکای یخیمُ پاک کن ... آهنگ هایی که توی پیاده رو ها می خوندیم بلندبلند ... چشم های منتظر به پیچ جاده ... من همون جزیره بودم ... لحظه ای با من باش ...

وقتی دستام خالی باشه

وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم

که بدونم لایق تو

دلمُ از مال دنیا

به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی

به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد

همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا

همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمُ کشتی

اگه از یاد منُ بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه سر سپردی

بدون اینُ که دل من

شده جادو به طلسمت

یکی هست اینور دنیا

که تو یادش مونده اسمت

...

دیگه چیزی نمی تونم بنویسم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:12  توسط نازنین  | 


من پر از حرف سکوتم

خالیم٬ رو به سقوطم

...

نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته ... نمی دونم چرا یه غم بزرگ توی دلم نشسته ... نمی دونم چرا وقتی یاد ۳ ماه پیش و ۲ ماه پیش و ۱ ماه پیش و همین الان می افتم گریه ام می گیره ... وقتی فکر می کنم می بینم یک روز توی این روزها نبود که من با جرات بگم توی این روز خوشحال بودم ... دیگه ماه های پیش ترش پیشکشم ... ضربه های روحی که توی این چند ماه خوردم نمی گم به سختیه بقیه روزهای سختم بود اما کمتر هم نبود ... اثراتش بیشتر خط خطیم کرد ... شاید باور و تحملشون سختر بود ... بعضی وقتا آدما از کسایی ضربه می خورن که با اینکه مهم هستن توی زندگیشون اما اونقدر الویت ندارن که آدم رو فلج کنن ... اما بعضی ها اینقدر ریشه دارن توی لحظه ها که قطع شدن یا زخمی شدن هر کدوم از این ریشه ها می تونه خیلی آسیب بزنه و زده ... نمی دونم چقدر طول می کشه که حداقل بی تفاوت بشم نسبت به خیلی از اتفاقهایی که افتاد توی این چند ماه اما می دونم خیلی شکستم و این اصلا خوب نیست ...

...

حالم از پارسال هم بدتره ... اینقدر بدتر که گم گم شدم ...

...

راست می گی دو ماه گذشت و چقدر به کابوس های من اضافه شد ... نفهمیدی می دونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:13  توسط نازنین 


مسخره است صبح وقتی چشمات رو باز می کنی فقط یه فکر میاد توی کله ات و شاید دلت بخواد از غصه گریه کنی همونطوری خواب آلو ... وقتی ته دلم خالی می شه گریه ام می گیره ...

...

مسخره است وقتی تنها یه هفته بی خبر می شی شاید به همه جا سر بکشی واسه یه نشونهء کوچیک از زنده بودن ...

...

مسخره است وقتی هنوزم که هنوزه بعضی چیزا رو تحمل می کنی برای چیزی که دیگه وجود خارجی نداره ... و فکر می کنی چرا هنوزم ؟؟؟

...

مسخره است وقتی بهت می گه اون موضوع حل شده است برای من بعد تو مثه خنگ ها فقط نگاهش می کنی و فکر می کنی چقدر راحته واسش ...

...

از همه مسخره تر دلتنگی واسه آدماست ... من هنوزم دلیل دلتنگی هام رو نفهمیدم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:44  توسط نازنین  | 


به دورترین جای ممکن پرتاب می شی اما بازم همین نزدیکی ها پیدات می شه ... نمی دونم چرا نمی ری٬ چرا محو نمی شی٬ چرا همیشه هستی٬ چرا وقتی پشت هزارها دیوار هم قایم می شم بازم پیدام می کنی ...

دلم می خواد تمام سلول های مغزم رو بسوزنم تا دیگه اثری نه از تو و نه از هیچ چیز دیگه توش پیدا شه ... نمی دونی چقدر سخته پاک کردن چیزهایی که برای مدت طولانی هر لحظه همراهت بودن ... نه تو می فهمی و نه هیچکس دیگه ...

...

سرگیجه دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:59  توسط نازنین  | 


 

تبليغات X